سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
خیلی وقتها ،... خیلی دیر آدمهای اطرافت را می شناسی ... آنوقت تازه یاد می گیری به خیلی ها بگویی ... لطفا جلوتر نیا...!
حـــکایـت زنـــدگی مـا شـده 


مــثـل دکــمـه ی پـــیـراهـن


اولــی رو کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،


تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــیـری !


بــــدبـخـتـی ایــنـه کـه ؛


زمــانی بـه اشـــتـبـاهـت پـــی می بـری


 کـه رســیـدی بـه آخــــرش . . .

+ تاریخ شنبه 93/5/18 ساعت 10:55 عصر نویسنده رضا | نظر

پروردگـــــــــــــــارا …

 


مـــــــــــــــرا بضاعت به قدری است …


که نمیدانم در حق دوستـــــــــــانم چه

 

دعایی کنم …


اما میدانم که تو از حال آنان آگاهی …


پس بهترین هـــــــــا را برایشان آماده

 

ساز…


که خزانه تـــــــــــــو هرگز خالی

 

نمیگــــــــــردد …


+ تاریخ شنبه 93/5/4 ساعت 7:23 عصر نویسنده رضا | نظر

 مناجات ماه مبارک رمضان

***

ماه رحمت شده پیدا لکَ لبّیک خدا

«استجابت» شده معنا لکَ لبّیک خدا

ماه ها در پی ماه رمضانت بودیم

شد روا حاجت ماها لکَ لبّیک خدا

تا شود روزی ما لقمه ی نان سحری

پهن شد سفره ی نجوا لکَ لبّیک خدا

لایق این همه اکرام نبودیم اصلاً

این چه سرّی است خدایا لکَ لبّیک خدا

با وجودی که خطاکاری ما را دیدی

باز آغوش کنی وا لکَ لبّیک خدا

گرمی دست نوازشگر تو باعث شد

دل مرده شود احیا لکَ لبّیک خدا

وقت آن است کمی خانه تکانی بکنیم

تا شوی در دل ما جا لکَ لبّیک خدا

قطره ای بیش نبودیم که یک موج دعا

وصلمان کرد به دریا لکَ لبّیک خدا

تا که گفتیم «حسین» فاطمه هم گفت «حسین»

چه بساطی است مهیّا لکَ لبّیک خدا

نمک سفره ی امشب شده با اذن حسین

روضه ی حضرت زهرا لکَ لبّیک خدا

تا که افتاد زمین محسن او هم افتاد

ناله اش سوخت علی را لکَ لبّیک خدا


+ تاریخ چهارشنبه 93/4/11 ساعت 6:56 عصر نویسنده رضا | نظر

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچ? لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوار? صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد  راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم


+ تاریخ سه شنبه 93/1/26 ساعت 9:44 عصر نویسنده رضا | نظر

 

 

 

 

مــن بــه هیچکــس نمیگـویـــم چقـــدر درد دارم ،

امـــا ...خـــدایـــــا     ...

تـــو کـــه میـــدانـــی؟

درمـــانــــم بــــاش


+ تاریخ شنبه 93/1/9 ساعت 5:16 عصر نویسنده رضا | نظر